اﻭنی ﻛﻪ...

 

ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﻓﻘﻂ ﺍﯾﻨﻮ ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﻢ ﮐﻪ...
که:
اونی ﻛﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮ می ﮔﻔﺖ "نمی دﻭﻧﻢ " ، ﺑﻴﺸﺘﺮ می دﻭﻧﺴﺖ!
اونی ﻛﻪ "ﻗﻮی تر " ﺑﻮﺩ، ﻛﻤﺘﺮ ﺯﻭﺭ می گفت!
ﺍﻭنی ﻛﻪ ﺭﺍﺣﺖ ﺗﺮ می گفت "ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ" ، ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺴﺶ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺑﻮﺩ!
اﻭنی که ﺻﺪﺍﺵ ﺁﺭﻭم تر ﺑﻮﺩ، ﺣﺮﻓﺎﺵ ﺑﺎ ﻧﻔﻮﺫﺗﺮ ﺑﻮﺩ!
اﻭنی ﻛﻪ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ، ﺑﻘﻴﻪ ﺭﻭ ﻭﺍقعی ﺗﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ!
اﻭنی ﻛﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮ " ﻃﻨﺰ " می گفت، ﺑﻪ ﺯﻧﺪگی جدی ﺗﺮ ﻧﮕﺎﻩ می کرﺩ.

فریب ریش بدتر از سوزش نیش!

  فریب ریش بدتر از سوزش نیش! 


گویند :
درعصر سلیمان نبى،پرنده اى براى نوشیدن آب به سمت بركه اى پرواز كرد،اما چند كودك را بر سر بركه دید،پس آن قدر انتظار كشید تا كودكان از آن بركه متفرق شدند.
همین كه قصد فرود به سوى بركه را كرد،این بار مردى را با محاسن بلند و آراسته دید كه براى نوشیدن آب به ان بركه مراجعه نمود.
پرنده با خود اندیشید كه این مردى باوقار و نیكوست و از سوى او آزارى به من متصور نیست. پس نزدیك شد، ولی آن مرد سنگى به سویش پرتاب كرد و چشم پرنده معیوب و نابینا شد.  

پرنده شكایت نزد سلیمان برد. پیامبر آن مرد را احضار کرد محاكمه و به قصاص محكوم نمود و دستور به كور كردن چشم داد. آن پرنده به حكم صادره اعتراض كرد و گفت :
"چشم این مرد هیچ آزارى به من نرسانده ، بلكه ریش او بود كه مرا فریب داد! من گمان بردم كه ازسوى او ایمنم پس به عدالت نزدیك تر است اگر محاسنش را بتراشید تا دیگران مثل من فریب ریش او را نخورند"

« علامه دهخدا »

فضیلت آگاهی و خرد  

 فضیلت آگاهی و خرد 

  در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت ودانایی می دانستند.

 روزی بچه ای نزد شیوانا رفت
و گفت:
 "مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید."
 
شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودند و کاهن معبد نیز با غرور وخونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.
 
شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد.
 
شیوانا از زن پرسید که:
 چرا دخترش را قربانی می کند؟ زن پاسخ داد که:
 کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد.
 
شیوانا تبسمی کرد و گفت:
"اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلاکش گرفته ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی، هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطر سرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد!"
 
زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آن گاه در حالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید. اما هیچ اثری از کاهن معبد نبود!
می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!!

هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست كه متوجه شویم كسی كه به آن اعتماد داشته ایم، عمری فریبمان داده است...
 
 
در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد و آن آگاهی‌ و خرد است.
و تنها یک گناه و آن جهل و تادانی است.
عارف بزرگ- مولانا