فریب ریش بدتر از سوزش نیش!

گویند :
درعصر سلیمان نبى،پرنده اى براى نوشیدن آب به سمت بركه اى پرواز كرد،اما چند كودك را بر سر بركه دید،پس آن قدر انتظار كشید تا كودكان از آن بركه متفرق شدند.
همین كه قصد فرود به سوى بركه را كرد،این بار مردى را با محاسن بلند و آراسته دید كه براى نوشیدن آب به ان بركه مراجعه نمود.
پرنده با خود اندیشید كه این مردى باوقار و نیكوست و از سوى او آزارى به من متصور نیست. پس نزدیك شد، ولی آن مرد سنگى به سویش پرتاب كرد و چشم پرنده معیوب و نابینا شد.
پرنده شكایت نزد سلیمان برد. پیامبر آن مرد را احضار کرد محاكمه و به قصاص محكوم نمود و دستور به كور كردن چشم داد. آن پرنده به حكم صادره اعتراض كرد و گفت :
"چشم این مرد هیچ آزارى به من نرسانده ، بلكه ریش او بود كه مرا فریب داد! من گمان بردم كه ازسوى او ایمنم پس به عدالت نزدیك تر است اگر محاسنش را بتراشید تا دیگران مثل من فریب ریش او را نخورند"
« علامه دهخدا »