شخصیت خود شیفته

Link to یک فراکاو

آشنایی با شخصیت خودشیفته

Posted: 15 Aug 2011 12:08 PM PDT

شخصیت «خودشیفته»:چگونه شخصیتیه:.

اختلال شخصیت خودشیفته

فروید می گوید؛ خودشیفتگان ابعاد منفی زیادی دارند، از جمله اینکه از نظر عاطفی منزوی و بسیار بدگمان و بی اعتماد هستند، شنونده های خوبی نیستند و فاقد احساس یگانگی و همدلی اند و احساس خطر می تواند باعث خشم آنان شود.
با در نظر گرفتن این که امروزه خودشیفتگان زیادی در مصدر قدرت سازمان ها هستند، مسأله یی که سازمان ها با آن مواجه می شوند اطمینان از این امر است که چنین مدیرانی، شرکت یا سازمان را به نابودی می کشاند.
هنگامی که فضای نظامی گری، مذهبی و سیاسی بر جوامع حاکم بود چهره هایی همچون گاندی ظهور کرده و دستور کار سیاسی را مشخص می کردند، اما هنگامی که کسب و کار تبدیل به موتور تغییرات اجتماعی شد، به نوبه ی خود تولید مدیران خود شیفته را به دنبال داشت. در اوایل قرن بیستم افرادی چون ادیسون، اندرو کارنگی از فن آوری های جدید بهره برداری و ساختار صنعتی آمریکا را دگرگون کردند.
خودشیفتگان آن قدر جسارت و اعتماد به نفس دارند که در برابر تغییرات عظیمی که جامعه دچار آن می شود دوام آورند.
خودشیفتگان مفید فقط مخاطره پذیرانی نیستند که می خواهند کاری انجام دهند، بلکه افسونگرانی هستند که می توانند به وسیله ی قدرت کلام و بیان خود بر توده ی مردم اثرگذار باشند که این مسأله به شکل مفید آن بر می گردد.
خطر آن است که خودشیفتگی می تواند به خودشیفتگی بی ثمر تبدیل شود. در نبود عوامل بازدارنده و دانش، خودشیفتگان می توانند تبدیل به خیال پردازانی رؤیاپرداز شوند.
آنها طرح ها و برنامه های بزرگی را در سر می پرورانند و خیالاتی در سر دارند که فقط شرایط یا دشمنان می توانند مانع موفقیت آنها شوند. این تمایل به تکبرو بلند پروازی و شک و بدگمانی پاشنه ی آشیل آنهاست. به همین دلیل حتی خودشیفتگان، در معرض خودبینی، پیش بینی ناپذیری و در موارد حادتر بدگمانی قرار می گیرند. بعضاً این تکبر و خودبینی باعث می شود که آنها دچار توهم شوند و احساس کنند برنامه های آنان و روش های مدیریتی شان افزایش می یابد. آنها معتقدند کلمات و عبارات می تواند ورای کوه ها حرکت کند و سخنان امیدوار کننده و الهام بخش آنها منحصر به فرد باشد و صرفاً آنان هستند که تاکنون برنامه های مدونی برای سازمان ارایه کرده اند. آنها می توانند بقیه ی سازمان ها و شرکت های دنیا را با الگوهای خود راهنمایی کنند و به سر منزل مقصود برسانند و این توهم آن قدر شدت پیدا می کند که فکر می کنند نیروهای خارق العاده یی آنان را کمک و در چرخه ی سازمانی هدایت می کند.
این خودبینی ها همچنین باعث می شود که دیگران را تحقیر کنند، فروپاشی سازمان های موفق را نوید بدهند و سازمان خود را یک الگوی موفق برای سازمان ها و شرکت های دیگر قلمداد کنند.
خودشیفتگان چشم انداز داشته و در جذب پیروان مهارت دارند و اکثر این کار را به وسیله ی قدرت کلام و بیان خود انجام می دهند. آنها در برخی اوقات با استفاده از امکاناتی که دراختیار دارند و واگذاری آن به پیروان شان، جریان تأثیر گذاری را افزایش می دهند.
آنها همیشه وابسته به پیروان و طرفداران خود هستند، نیاز به تملق و چاپلوسی آنها دارند و هر چه پیش می روند کمتر به نصایح و هشدارها گوش می دهند. آن هنگام که دیگران تردید دارند آنها مطمئن اند و به جای اینکه سعی کنند افراد مخالف خود را متقاعد کنند، خود را در نادیده گرفتن آنها محق احساس می کنند. آن قدر رفتار پارانویا (سوءظن) در آنها بالا می رود که نمی توانند خارج از حلقه ی دوستان و فامیل و بعضاً هم مسلکان خود از امورات و کارهای سازمان و شرکت استفاده کنند و این باعث انزوای آنان حتی در حلقه ی پیروان شان می شود.
خودشیفتگان به شدت به انتقاد حساس هستند و از احساسات دوری می کنند. آنان دیوار ضخیمی بین خود و منتقدین برقرار می کنند، از نظر شناختی دچار مشکل می شوند و با کوچک ترین انتقادی برآشفته شده و منتقدین خود را با حربه های مختلف از جمله اتهام وابستگی به سازمان های رقیب و افراد نفوذی از گردونه خارج می کنند.
آنان نمی خواهند بدانند مردم در موردشان چه تفکری دارند، مگر اینکه این مسأله در حال به وجود آمدن مشکل واقعی باشد. آنان نمی توانند مخالف را تحمل کنند. آنها با کارکنانی که به آنها شک دارند یا زیردستانی که انعطاف ناپذیر هستند بسیار خشن برخورد می کنند و در انظار عمومی، زیردستان و حلقه ی مدیران متصل به خود را تحقیر می کنند.
اگرچه مدیران خود شیفته اغلب می گویند کار تیمی می خواهند، اما در عمل یک گروه «بله قربان گو» را ترجیح می دهند. برخی از دیگرخصوصیات خودشیفتگان به اختصار چنین است:
مدیران خود شیفته هنگامی که احساس تهدید می کنند اغلب به هیچ حرفی گوش نمی دهند و برخی اوقات آن قدر تدافعی هستند و تا آنجا پیش می روند که گوش نکردن را یک مزیت برای خود می دانند. خود شیفتگان خوب گرچه همدلی را از دیگران طلب می کنند، اما به همدل بودن خود توجهی نشان نمی دهند. آنان کمتر تأسف می خورند و می دانند از چه کسانی استفاده کنند و می توانند به شدت و بیرحمانه استثمارگر باشند؛ به همین دلیل حتی به رغم اینکه خودشیفتگان بدون شک «کیفیت ستاره یی» دارند، اغلب دوست داشتنی نیستند و به راحتی افراد را علیه خود می شورانند.
فقدان همدلی و استقلال شدیدی که خودشیفتگان احساس می کنند پذیرش مشاوره را برای آنها مشکل می کند. مدیران خودشیفته اعتماد کمی به مشاوره دارند و به ندرت با دیگران مشورت می کنند. مدیران خودشیفته در تعقیب پیروزی و موفقیت مصمم و سرسخت هستند و در مورد آنان وجدان، بازدارنده نیست.

منبع:نشریه ۷روز زندگی، شماره۱۰۰

ضیافت الهی

جايگاه دعاي سحر

سعي كنيم اعمال  ماه  مبارک رمضان را خوب انجام دهيم، مثلاً در دعاي سحري كه از حضرت‌امام‌باقر(ع)نقل شده؛ شما در اين دعا چه مي‌خوانيد ؟ فقط خدا را. ديده‌ايد؛ آدم كسي را كه خيلي دوستش دارد، دلش مي‌خواهد همين‌طور با او حرف بزند، ‌چرا؟ چون حرف زدن با او برايش مطلوب است، چرا؟ چون دوستش دارد، مي‌خواهد با او حرف بزند، صِرف اُنس با او برايش هدف است. خداوند يك كلمه در كوه طور از موسيu پرسيد، اين چيست در دستت؟ گفت: عصايم است « هِيَ عَصَاي»، حضرت‌موسي ديد دلش مي‌‌‌خواهد باز هم گفتگو را ادامه دهد گفت: «اَتَوَكَّوُا عَلَيْها» به آن تكيه مي‌دهم، ديد باز هم دلش مي‌خواهد حرف بزند گفت: «اَهُشُّ بِهَا عَلَي غَنَمِي» با آن برگ‌ها را براي گوسفندانم مي‌‌‌ريزم، همچنان دلش مي‌خواست چيزي بگويد ديد ديگر چيزي ندارد ولي تمايل حرف زدن دارد گفت: «وَلِيَ فيها مَآرِبُ اُخْري» و با آن كارهاي ديگر هم مي‌‌كنم، چون از همين مصاحبت با حق لذت مي‌‌‌برد. در دعاي سحر شما از خدا چه مي‌‌‌خواهيد؟ در اين دعا، اصلاً چيزي جز ذكر اسماءِ او نمي گوييد، مصاحبت او را مي‌خواهيد.

خلاف طريقت بود اولياء

تمنّا كنند از خدا جز خدا

مي‌گويي: «اَلّلهُمَّ اِنّي اَسْئَلُكَ مِنْ بَهَائِكَ بِاَبْهاهُ» خدايا من از تو مي خواهم به حق آن گران‌قيمت‌ترين وجود و بهائت «بِاَبْهَاه» وآن هم از خوب خوبهايش و «وَ كُلُّ بَهائِكَ بَهي» و اصلاً همة خوبي‌ها و الطاف قيمتي تو، قيمتي‌‌‌ترين است.

«اللّهُمَّ اِنّي اَسْئَلُكَ مِن جَمالِكَ بِاَجْمَلِهِ وَ كُلُّ جَمَالِكَ جَميلٌ». يعني؛ خدايا از تو مي‌خواهم و از جمالت هم مي‌خواهم، آن هم از شديدترين وجه جمالت، در حالي‌كه همة جمالت، شديدترين است و تو وَجه جمال ضعيف نداري.

ملاحظه مي‌‌كنيد همچنان صفات و اسامي و كمالات خداوند را مي‌‌‌شماري، مي‌‌‌گويي:

«الّلهُمَّ اِنّي اَسْئَلُكَ بِعِزَّتِكَ بِاَعَزِّها، وَ كُلُّ عِزَّتِكَ عَزيزَةٌ» خدايا از تو به حقيقت عزّتت و به آن عزيزترين اسمائت مي‌خواهم، و بعد مي‌گويي البته همة اسماء تو عزيز و برتر است. يعني چه؟ ملاحظه مي‌‌كني كه همين مصاحبت مطلوب تو است. تا آخر دعا، اسماء او را مي‌‌شماري و از اين تكرار اسماءِ حضرت حق به شعف مي‌آيي و قلبت را محل ياد او قرار مي‌‌‌دهي.

به جايي مي‌رسي كه در سحرهاي ماه‌رمضان زبان حالت، اين مي‌شود كه:

من هرچه خوانده‌ام همه از ياد برده‌ام

غيراز حديث دوست كه تكرار مي‌كنم

يعني با تكرار اسماء او، جان را متوجه او مي‌كني، و آهسته‌آهسته خود را به او نزديك مي‌بيني، اول بايد نام او را همچنان بر زبان داشت تا آهسته‌آهسته قلب هم با زبان همراهي كند. داريم كه:

ديد ‌مجنون را يكي صحرا نورد

در ‌ميـان ‌باديـه ‌بنشستـه فـرد

صفحه‌‌‌‌اي از ريگ ‌و انگشتش قلم

بـا صلاي‌ دل‌ همي ‌مـي‌زد رقم

گفت‌كاي‌مجنون شيداچيست ‌اين

مي‌‌‌نويسي نامه، بهر كيست اين

گفـت مشـق نام ليـلي مـي‌كنــم

خاطر خود را تســلّي مي‌‌‌دهـــم

چــون ميسّر نيست برمن كامِ او

عشــق‌بازي مـي‌‌‌كنــم با نـام او

آري! «چون ميسّر نيست بر من كام او» كه بتوانم در مقام فناء و اتحاد با او باشم، با به‌زبان آوردن اسماء مبارك او، قلب خود را به او نزديك مي‌نمايم.

 اين اولِ كار است كه بايد اسماء او را در سحرهاي ماه رمضان صدا كني ولي مي‌رسي به جايي كه از عمق جان خواهي گفت:

هرچيز كه ديدم همه بگذاشتني بود

جزيادتواي‌دوست‌كه‌آن‌داشتني بود

باز مي‌آيي جلو و جلو تا جايي كه خواهي گفت:

با صد هزار جلوه برون آمدي كه من

با صد هزار ديده تماشا كنم تو را

ديگر جز او را در سراسر هستي نخواهي يافت، در همة اين اسماء يك چيز را مي‌يابي و يك مطلوب را جستجو مي‌كني، تا جايي كه اين دعاها را مثل يك نسيم مي‌شناسي كه پرده از رخ محبوب برمي‌‌‌‌دارد تا تو بتواني با معبود خود بيشتر ارتباط پيدا كني، گفت:

گر باد نبودي كه سر زلف تو برداشت

آن عارض زيباي تو ما را كه نمودي؟

و روزه، همان نسيم است كه موجب مي‌شود قلب متوجه حق بشود و طالب اُنس با او شود.

به‌هر صورت نقش دعا و استمرار دعا را در اين ماه فراموش نكنيد. فرصت فوق‌العاده‌اي است كه بتوانيم هرچه بيشتر به خدا نزديك و نسبت به آن مقام اعلي آشنا شويم. خدا مي‌داند شايد هديه‌اي بزرگ‌تر از دعاي ابوحمزة‌ثمالي كه مؤمنين در سحر ماه ‌رمضان مي‌خوانند براي روزه‌دار نباشد، فوق‌العاده عالي است، اوج ارتباط انسان را با خدا به انسان مرحمت مي‌كند. -اگر نتوانستيد هر نيمه‌شب همة آن را بخوانيد، لااقل چندصفحة آن‌را بخوانيد و شب بعد، صفحات بعد را بخوانيد.- و بدانيدكه؛ روزه انسان را تا ملاقات با خدا و رؤيت حق جلو مي‌برد.[1]

آداب زندگی بهتر


1- آب فراوان بنوشید.

2- مثل یک پادشاه صبحانه بخورید، مثل یک شاهزاده ناهار و مثل یک گدا شام بخورید..

3- بیشتر از سبزیجات استفاده کنید تا غذاهای فراوری شده.

4- بااین 3 تا E زندگی کنید:

Energy   

Enthusiasm  (شورواشتیاق)  

Empathy      (همدلی).

5- از 'انرژی درون' کمک بگیرید.

6- بیشتر بازی کنید.

7- بیشتر از سال گذشته کتاب بخوانید.

8- روزانه 10 دقیقه سکوت کنید و به تفکر بپردازید.

9-  7 ساعت بخوابید.

10- هر روز 10 تا 30 دقیقه پیاده‌روی کنید و در حین پیاده‌روی، لبخند بزنید.


شخصیت:

11- زندگی خود را با هیچ کسی مقایسه نکنید: شما نمی‌دانید که بین آنها چه می‌گذرد.

12- افکار منفی نداشته باشید، در عوض انرژی خود را صرف امور مثبت کنید.

13- بیش از حد توان خود کاری انجام ندهید.

14- خیلی خود را جدی نگیرید.

15- وقتی بیدار هستید بیشتر خیال‌پردازی کنید.

16- حسادت یعنی اتلاف وقت، شما هر چه را که باید داشته باشید، دارید.

17- گذشته را فراموش کنید... اشتباهات گذشته شریک زندگی خود را به یادش نیاورید. این کار آرامش زمان حال شما را از بین می‌برد.

18- زندگی کوتاه‌تر از این است که از دیگران متنفر باشید. نسبت به دیگران تنفر نداشته باشید.

19- با گذشته خود رفیق باشید تا زمان حال خود را خراب نکنید...

20- هیچ کس مسئول خوشحال کردن شما نیست، مگر خود شما.

21- بدانید که زندگی مدرسه‌ای می‌ماند که باید در آن چیزهایی بیاموزید. مشکلات قسمتی از برنامه درسی هستند و به مانند کلاس جبر می‌باشند.

22- بیشتر بخندید و لبخند بزنید.

23- مجبور نیستید که در هر بحثی برنده شوید. زمانی هم مخالفت وجود دارد.


جامعه:

24- گهگاهی به خانواده و اقوام خود زنگ بزنید.

25- هر روز یک چیز خوب به دیگران ببخشید.

26- خطای هر کسی را به خاطر هر چیزی ببخشید.

27- زمانی را با افراد بالای 70 سال و زیر 6 سال بگذرانید.

28- سعی کنید حداقل هر روز به 3 نفر لبخند بزنید.

29- اینکه دیگران راجع به شما چه فکری می‌کنند، به شما مربوط نیست.

30- زمان بیماری ،شغل شما به کمک شما نمی‌آید، بلکه دوستان شما به شما مدد می‌رسانند، پس با آنها در ارتباط باشید.


زندگی:

31- کارهای مثبت انجام دهید.

32- از هر چیز غیر مفید، زشت یا ناخوشی دوری بجویید.

33- عشق درمان‌گر هر چیزی است.

34- هر موقعیتی چه خوب یا بد، گذرا است.

35- مهم نیست که چه احساسی دارید، باید به پا خیزید، لباس خود را به تن کرده و در جامعه حضور پیدا کنید.

36- مطمئن باشید که بهترین هم می‌آید.

37- همین که صبح از خواب بیدار می‌شوید، باید از هستي تان شاكر باشيد.

38- بخش عمده درون شما شاد است، بنابراین خوشحال باشید.


آخرین اما نه کم‌اهمیت‌ترین:

39- لطفا این موارد را به هر کسی که می شناسید، بفرستید

اگر می توانستم بار دیگر به دنیا بیایم

اگر می توانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم کمتر حرف می زدم و بیشتر گوش می کردم

تجربه دیگران را جدی می گرفتم و هزینه های مادی و معنوی پرداخت شده آنها را دوباره در زندگی پرداخت نمی کردم / صدای خدا را با جان دل می شنیدم و به او عمیقا اعتماد می کردم / بجای قضاوت در باره دیگران به اهداف آفرینشم می اندیشیدم / بجای حسادت و کینه به دیگران به توانمندی های خود و الطاف خدا می اندیشیدم.

اگر می توانستم بار دیگر به دنیا بیایم:

فطرت پاک و خدایی را با هیچ منفعت و لذتی از این دنیا معاوضه نمی کردم / دل هیچ انسانی را نمی سوزاندم و رنجیده زخود نمی کردم / دوستانم را برای بهره از آرامش و تقسیم الطاف الهی گاه گاهی به خانه دل دعوت می کردم و همنشین و التیام درد و دلهایشان می شدم  حتی اگر فرش خانه دلم زغم دنیا لکه دار بود و ستون روانم ساییده و فرسوده

در سالن پذیرایی دلم دعا گوی همه محتاجان دعا می شدم و غذای بی نشان استجابت برایشان می فرستادم و گر کسی می خواست آتش شومینه خشمم را روشن کند بجای نگرانی از سوختن دل به زیبایی آتش و روشنایی بخش بودن آن می نگریستم

پای صحبتهای پدر بزرگ و مادر بزرگم می نشستم تا با آرامش -احساس اهمیت- امنیت و امید  خاطرات گذشته اش را برایم تعریف کند وروح زندگی تازه در او دمیده شود

 با اعتماد به خدا و رفع ترس از فردا و فرداها از سرمایه ای که به شکل های مختلف پس انداز و ذخیره کرده ام بخشی را به نیازمندان می دادم تا طعم لذت خوشحالی ناشی از خوشحالی دیگران را نیز در این دنیا بچشم / خوشبختی را در فردا نمی جستم و امروزم را در می یافتم و از لحظه لحظه آن لذت می بردم / لذت با هم بودن - با هم خوردن -با هم خندیدن - با هم رشد کردن- و همه با هم ها را تجربه می کردم و  تفاوت لذت آن را با منیت می فهمیدم

با فرزندانم بر روی چمن و خاک می نشستم بدون آنکه نگران لکه های خاک و سبزی شوم که بر روی لباسم نقش می بندند / قبل از اینکه فرزندم آنقدر بزرگ شود که دیگر نتوانم- او را در آغوش می گرفتم - می بوسیدم و می گفتم عزیزم از اعماق وجودم دوستت دارم

با تماشای تلویزیون خنده سر می دادم و با شادی دیگران خود را شاد می کردم تا با این تکرار شخصیتی شاد از خود بسازم و دیگران را مسرور از شادی خود / به جای حسرت گذشته و آنچه از دست داده ام به قدرت خداوتوانایی هایم می اندیشیدم و برای حرکتی جدی تر از قبل به فردا امیدوارتر می بودم / هر وقت که احساس کسالت و غم می کردم بجای دعای زبانی و کلیشه ای- خدا را با دل صدا می کردم و منتظر و امیدوار به پاسخش می نشستم

به جای مبارزه و جنگ فرسایشی با مقدرات و اتفاقات ناشی ازحکمت و خیر الهی یاعملکرد گذشته خود- با رضا و پذیرش و تسلیم در برابر حق - با تفکر و برنامه ریزی برای اصلاح علت و  یافتن راهکار می پرداختم / از مواهب طبیعی و سفر لذت می بردم و طبیعت آرامبخش را تنها در تلویزیون و گفته دیگران احساس نمی کردم

انسانها را می بخشیدم نه همیشه بخاطر اینکه آنها مستحق بخششند بلکه برای اینکه من به آرامش وسلامت فکر و روان نیاز دارم و با بخشش آنها ذهن خود را از درگیری و جنگ روانی با آنها رها می کنم / بجای درخواست و التماس با ذلت از خلق -به دعا و استمداد با عزت و اجر از خالق می شتافتم

 به جای آنکه بی صبرانه در انتظار پایان نه ماه بارداری بمانم هر لحظه این دوران را می ستودم چرا که شانس این را داشته ام که بهترین موجود جهان را در وجودم پرورش دهم و معجزه خداوند را به نمایش بگذارم / وقتی که  همسر و فرزندانم با شور و حرارت مرا در آغوش می کشیدند هرگز به آنها نمی گفتم: بسه دیگه - بلکه با سپاس قلبی از خداوند بخاطر وجود این نعمات آرامبخش به آنها می گفتم دوستتان دارم

اگر بار دیگر فرصت زندگی بیابم:

خود را مستثنی از مصداق شدن این جمله نمی دانستم که: فلانی فوت کرد - تصادف کرد-به کما رفت- ورشکست شد- همه نزدیکانش را از دست داد- زلزله و سیل همه اموالش را نابود کرد- و ...

رسیدن به مصداق این جمله " کجایی جوانی که یادت بخیر "  را اینقدر دور از زمان و سرنوشت خود نمی دانستم و قدر لحظه ها را بالاتر از طلا می دانستم.

 اما اگر شانس یک زندگی دوباره به من داده می شد هر دقیقه آن را متوقف می کردم ، آن را به دقت می دیدم ،می اندیشیدم - به آن حیات می دادم و هرگز آن را چو امروز ارزان از دست نمی دادم که در دو دنیا حسرت خور آن باشم.

آیا با خواندن این متن فرصت زندگی دوباره به ما داده نشد ؟

گذشته را نمی توان تغییر داد اما آینده از هم اکنون در دستان ماست

برگرفته از وبلاگ فلاح